بخش‌هایی از کتاب «شهریار» تاریخ شفاهی زندگی شهریار پرهیزکار، قاری و حافظ بین‌المللی قرآن کریم به مناسبت ۱۴ خرداد سالگرد ارتحال بنیانگذار انقلاب اسلامی و نیز انتخاب آیت ‌الله العظمی خامنه‌ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران ارائه می‌شود.


«چند روز قبل از چهاردهم خردادماه رسانه‌ها اعلان کردند، حال امام خمینی(ره) خوب نیست. شب قبل از ارتحال امام یک مراسم بزرگ قرآنی در مسجد جامع رشت به نیت شفای امام داشتیم. آنجا تلاوت مفصلی داشتم. مراسم با دعا برای سلامتی امام به پایان رسید. صبح زود منزل میزبان، مشغول استراحت بودیم که یک نفر در خانه میزبان را محکم زد و با گریه و زاری خبر ارتحال امام را داد. داشتیم سکته می‌کردیم. خبر سنگین بود و نحوه خبردهی هم با جار و جنجال همراه بود. همه مبهوت شدیم چند دقیقه فقط داشتیم همدیگر را نگاه می‌کردیم. شوکه شده بودیم. نمی‌توانستیم چیزی بگوییم و یا حتی گریه کنیم. دقایقی گذشت که صدای گریه‌ها بالا رفت. بعد از شنیدن اخبار، بلافاصله برگشتیم تهران. من به صورت کاملاً اساسی گیج شده بودم. نمی‌فهمیدم قضیه یعنی چه؟ اصلاً باورم نمی‌شد. هیچوقت باورمان نمی‌شد که روزی امام فوت می‌کند. مطمئن بودم که حتماً در ملاقات با امام زمان(عج)، این انقلاب را امام خمینی(ره) تحویل ایشان می‌دهند. امام برای من شخصیت بسیار بزرگی داشت. مثل بچّه‌هایی بودم که فکر می‌کند بابا هیچوقت نمی‌میرد. با اینکه عاقل و بالغ بودم، اما فکر می‌کردم امکان ندارد، امام فوت کند.
 تا تهران فقط جاده را نگاه می‌کردم خیال می‌کردم خبر دروغ است! به اینکه چه کسی رهبر خواهد شد و انقلاب چه خواهد شد، هم فکر می­‌کردم امّا عقلم به جایی نمی‌رسید. از دور که تهران معلوم شد، گفتم این تهران دیگر امام ندارد. این که در ذهنم آمد، کم کم این غصه شروع شد. همین که وارد خانه شدم دیدم مادرم نشسته پای تلویزیون و دارد گریه می‌کند. تلویزیون همان موقعی را نشان می‌داد که حاج احمد آقا سرش را گذاشته بود روی صورت امام! اصلاً دیگر نفهمیدم چه شد؟ بغضم ترکید. آنچنان گریه وحشتناکی کردم که خودم هم خجالت کشیدم. تا آن موقع نشده بود که جلوی خانواده گریه کنم. گریه‌هایم معمولاً مخفی و با صدای خیلی آرام بود. خیلی عجیب بود. این ساعات غمبار به نظرم خیلی بد بودند. دلم میخواست همه چیز خواب و خیال باشد.
امام را در سردخانه‌ای در مصلی گذاشته بودند. مردم برای وداع و عزاداری می‌آمدند و گریه می‌کردند.
آقای نجفی تماس گرفت و گفت: «به ما گفته‌اند پرهیزکار بیاید برای قرائت مراسم قبل از اینکه بخواهند نماز میت را بخوانند». سعی کردم سریع خودم را برسانم؛ ولی جمعیت آنقدر زیاد بود که به ابتدای مراسم نرسیدم. تمام تلاشم را کردم. از همه حلقه‌های پاسداران رد شدم تا قبل شروع مراسم آنجا باشم امّا نشد؛ ولی به نماز میت رسیدم. در صف دوّم به امامت آیت‌الله العظمی گلپایگانی بر پیکر امام به همراه جمعیت نماز خواندم. حضرت آقا صف جلوی ما بود.
نماز را که خواندیم، خیلی سریع پیکر امام را به سمت بهشت زهرا(سلام الله علیها) حرکت دادند. ملت هم مثل سیل از مصلی رفتند به سمت بهشت زهرا(سلام الله علیها).
به همراه مرتضی نجفی پای پیاده راه افتادیم به سمت بهشت زهرا؛ قدم به قدم مسیر را به یاد امام طی کردیم. تازه داریم به نعمت بزرگ داشتن رهبری عظیم‌الشأن و الهی پی می‌بریم. در این مسیر چه دلدادگانی از امام که ندیدیم. امام در رفتنش هم سیلی از جمعیت را به دنبال خودش می‌کشاند. راه سخت بود امّا مصیبت نبود، امام خیلی سخت‌تر! همه دوست داشتند همراه امام باشند تا لحظه آخر! اینجا بود که تبعیت و همراهی مردم و امام معنی پیدا می‌کرد.
بهشت زهرا و زمین‌های اطراف، سیلی خروشان از انسان‌هایی عاشق را در خود جای داده بود که در فراق رهبر و امام خود بر سر و سینه می‌زدند. زمان تدفین امام به علل مختلف چندبار هلیکوپتر حامل پیکر امام نمی‌توانست بنشیند. ما در موقعیت نزدیکی به محل دفن بودیم. وقتی داشتند پیکر امام را دفن می‌کردند باد شدید و عجیبی می‌وزید. بعد از مراسم تشییع و تدفین، دوباره بخشی از راه را پیاده برگشتیم. نیمه شب که رسیدم خانه و می‌خواستم نماز شب اوّل دفن را بخوانم، چون نمی‌توانستم روی پای خودم بایستم، گفتم نشسته بخوانم؛ امّا پیش خودم گفتم این خیلی زشت است که آدم نماز امامش را که یک عمر ما را به قیام دعوت کرده است، نشسته بخواند! به هر زور و زحمتی بود، ایستاده نماز را خواندم. بعد از نماز از درد پا نفهمیدم چه شد.
خبر جانشینی امام خمینی(ره) را نمی‌دانم چگونه دریافت کردم. امّا فهمیدم حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر شدند، باورم نمی‌شد. قلباً خوشحال شدم؛ امّا غم نبود امام در روح و رفتارم نمود عجیبی داشت. این غم کم مانده بود که مرا از پای در آورد. من از اوّل انقلاب به حضرت آقا ارادت و علاقه زیادی داشتم؛ به همین خاطر انتخاب ایشان تسکینی حقیقی بر قلب داغدارم بود.
انسان هر چقدر روی این قضیه فکر می‌کند، می‌بیند یک هدایت الهی در کار بود که ذهن‌ها به آن سمت رفت، و الا کسی فکر نمی‌کرد اینطور شود. در خبرگان، بحث شورای رهبری بود. فکر نمی‌کردند به یک نفر ختم شود. اینکه به سرعت اسم ایشان مطرح شد و همه پذیرفتند آن هم در مجلس خبرگان، به نظر می‌رسد که اتفاق عادی نباشد. اینجا مرحوم حاج احمد آقا نقش داشتند. وقتی چند نمونه از برخوردهای امام را نقل کردند درباره حضرت آقا یک‌دفعه ذهن‌ها طور دیگری می‌شود. «ثُمَّ أَنزَلَ عَلَیْکُم مِّن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُّعَاسًا... وَلِیَبْتَلِیَ اللَّـهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَلِیُمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَاللَّـهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» مثل اینکه الهام الهی بود. یکدفعه همه گفتند بله باید اینطور بشود. نه تنها رأی دادند، حتی اجازه ندادند ایشان صحبت کند.
گاهی تلویزیون نشان می‌دهد که ایشان می‌گوید من حرف دارم. من باید صحبت کنم. امّا به ایشان اجازه نمی‌دهند حرفش را بزند. آخر سر گفتند من شرط دارم. بعد شرطشان را هم گفتند، امّا در هر حال یک چیز عادی نبود و هیچکس فکرش را نمی‌کرد.
انتخاب ایشان اوّلش برای من شوک‌آور بود؛ چون نمی‌توانستم فکر کنم کسی جای امام بنشیند، ولی خیلی سریع این حالت برطرف شد. خدا یک عزت عجیبی به مقام معظم رهبری داد. شخصیت ایشان با شخصیت دوران ریاست جمهوری که با ایشان می‌نشستیم و خیلی محشور بودیم، قرآن می‌خواندیم و بحث و موعظه بود، برای من فرق کرد. نگاه و احساسم به ایشان تغییر کرد. احساس کردم ایشان چیز دیگری شدند. هیبت و صلابت خاص رهبری و ولایت فقیه در چشمم جلوه دیگری یافت. به هر حال «إِنَّ اللَّـهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّـهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَن یَشَاءُ». خدا طوری حضرت آقا را نشان داد که با زمان قبل فرق می‌کرد. هر چقدر هم که جلو می‌آمدیم، باز هم توانمندی ایشان بیشتر جلوه کرد. خیلی به امام خمینی(ره) نزدیک شد. الان اگرچه امام جای خود را دارد، ولی مدیریت و رهبری حضرت آقا نیز جایگاه خاص خود را دارد. وقتی از چیزی عصبانی می‌شوند و تشر می‌زنند، آن تشر زدن‌های امام را به یاد می‌آورد. با طمأنینه و آرامش صددرصدی صحبت کردن و گفتن اینکه این کار می‌شود و این کار نمی‌شود، در بیانات ایشان جای خاص خودش را دارد.


مجبور بودم خودم و روحم را زود جمع و جور کنم، چون باید برای امام کاری می‌کردم و کمترینش هم قرائت در محافل و مجالس بود. اوّلین قرائتم در خود مرقد امام بود. در همان بیابان که داشتند میله می‌زدند که بروند بالا و گنبد و مقبره و صحن درست کنند. بیش از صد تلاوت قرآن در مراسم مختلف برای امام داشتم. قاریان دیگر هم بودند. اینجا دیگر گروه و سازمان معنا نداشت. همه با جان و دل هر کاری از دستشان برای امام و تعظیم شعائر ایشان لازم بود انجام می‌دادند. روزی چندبار تلاوت می‌کردم. آن هم با بلندگوهایی که صدا را خوب به مردم نمی‌رساند. تا مراسم چهلمین روز درگذشت امام تقریباً هر روز در کنار مزار ایشان تلاوت می‌کردم. فضا و امکانات برای تلاوت مناسب نبود؛ امّا وقتی آنجا کمی سر و سامان گرفت و چادری زدند آن موقع جمعیت آرام می‌نشستند. در چهل روز اوّل چون قبر امام معلوم نبود، مردم آرامش لازم برای شنیدن قرائت قرآن و سخنرانی را نداشتند. به مرور مقبره امام شکل اوّلیه‌ای پیدا کرد. عمده تلاوت من در آن مقطعِ دو سه ماه بعد از رحلت امام یا بر مزار ایشان بود و یا در محافلی که در بزرگداشت این شخصیت بی‌بدیل برگزار می‌شد.
محتوای تلاوت‌ها هم بیشتر راجع به اَصابَتکم مُصیبه، سرنوشت، تقدیر و آنچه به مؤمنین در صدر اسلام از مصیبت‌ها رسید، بود. به خصوص این آیه ۱۴۳ آل عمران «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَى عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللَّـهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللَّـهُ الشَّاکِرِینَ» برخی جاها هم که لازم بود و جلسه اجازه می‌داد، ترجمه می‌کردم.
یادآور می‌شود؛ کتاب شهریار، زندگی و خاطرات شفاهی استاد شهریار پرهیزکار، مصاحبه و نگارش علی آسترکی یکی از جدیدترین محصولات مؤسسه جامعة‌الثقلین اراک در سال ۹۵ است که در سی‌وسومین دوره مسابقات بین‌المللی قرآن از آن رونمایی شد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید