زندگی بدون خدا
برخی می پرسندآیا ما می توانیم بدون خدا زندگی کنیم ؟
برای پاسخ به این سوال ابتدا باید ببینیم منظور از بدون خدا زندگی کردن چیست؟! آیا منظور این است که در این دنیا خدایی وجود ندارد ؛ یا اینکه وجود دارد اما ما اعتقادی به او نداریم چون اگر واقعا خدایی وجود داشته باشد اعتقاد داشتن یا نداشتن چیزی را عوض نمی کند
پس درست تر این است که بگوییم آیا ما می توانیم بدون اعتقاد به خدا زندگی کنیم!
جواب این است که بله می توانیم!
ممکن است سوال شود که پس اگرما می توانیم بدون اعتقاد به خدا زندگی کنیم چه لزومی دارد که زحمت شریعت را به خود بدهیم و خود را مقید به حلال و حرام کنیم و با ترس از جهنم شب و روز خود را طی کنیم ، در حالی که می توانیم با بی قیدی براحتی یک زندگی عادی را تجربه کنیم    
جواب این است که البته ما می توانیم بدون اعتقاد به خدا زندگی کنیم همانطور که می توانیم بدون اعتقاد به خیلی چیزهای دیگر زندگی کنیم اما بحث بر سر این است که آیا این کار درست است یا نه؟! پاسخ این است که خیر، درست نیست
مثل اینکه کسی از شما بپرسد آیا من می توانم به صورت شما سیلی بزنم؟!
شما می گویید نه نمی توانی . . .  این حرف شما به خاطر عدم توانایی او در انجام این کار نیست بلکه به خاطر درست نبودن آن است!  
می گویند شخصی پیش عالمی رفت و از او پرسید که آیا من می توانم با عمه خود ازدواج کنم او گفت : خیر! آن شخص گفت اما من توانستم این کار را بکنم  
درباره زندگی بدون خدا هم بحث بر سر همین موضوع است که آیا درست است که ما بدون اعتقاد به خدا زندگی کنیم یا نه؟! به بیانی دیگر بحث بر سر امکان تشریعی است نه وقوعی بحث بر سر این است که آیا خدا به بندگانش اجازه می دهد بدون اعتقاد به او زندگی کنند یا خیر؟ که البته پاسخ منفی است
حالا ممکن است سوال شود که اصلا برای انسان چه فرقی می کند که با اعتقاد به خدا یا بدون اعتقاد به او زندگی کند چون در حال حاضر ، هم خدا باوران و هم خدا ناباوران در این عالم مشغول زندگی هستند و چه بسا کسانی که بی خدایی پیشه کرده اند از آزادی های فردی و اجتماعی بیشتری برخوردارند تا جایی که خدا باوران حسرت زندگی آنها را می خورند و دوست دارند آنها هم از امکانات معیشتی ایشان بر خوردار باشند پس واقعا اثر خدا باوری در کجای زندگی ما مشخص می شود؟
بگذارید پاسخ به این سوال را اینطور بدهیم که :
روزی پسری بسیار درس خوان و زیرک از پدرخود پرسید پدرجان ! فرق من با کسی که درس نمی خواند چیست ؛ من در طول شبانه روز مجبور به صرف وقت و انجام تکالیف سخت  هستم در حالی که کسی که درس نمی خواند آزاد است و مجبور به انجام هیچ تکلیفی نیست ؛ من از خواب و خوراک و تفریح خود می زنم تا بتوانم به انجام تکالیف مدرسه خود برسم پس نتیجه این درس خواندن من کجا و کی مشخص می شود؟! از طرفی اگر قرار است من با اتمام تحصیلاتم مشغول به کار شوم کسی هم که درس نمی خواند الان مشغول کار است و رزق و روزی خود را دارد ؛ آیا غیر از این است که من هم در نهایت باید بدنبال کسب و کار بروم تا بتوانم لقمه ای برای خوردن ، لباسی برای پوشیدن و سرپناهی برای زندگی کردن داشته باشم! آیا بهتر نیست به جای این که این همه زحمت انجام تکالیف درسی را به خود بدهم بدنبال تامین معاش باشم؟!
حالا به نظر شما اگر این پدر ، دلسوز و عاقبت اندیش باشد و بخواهد بدرستی فرزند خود را راهمنایی کند به او چه پاسخی خواهد داد ؟

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید